Fate is predetermined.

part: ۴۷
مینا درحال اشپزی کردن بود و بعد از پایان کارش قابلمه زو روی گاز رها کرد و برای استراحت کوتاهی به اتاق خواب رفت

الیزا که موقعیت رو مناسب دید رفت و با احتیاط زیر گاز رو تا ته زیاد زد و برگشت توی اتاق و منتظر موند

توی این سه روز ساعتی نبوده که الیزا درحال راضی کردن مادر پدرش نباشه

دیگه این واقعا تنها راهش بود

۴۰ دقیقه ای گذشته بود و بوی سوختن غذا کل خونه رو پر کرده بود

مینا سراسیمه و با استرس وارد آشپزخونه شد " اوففف حالم به هم خورد، چه بوی سوختنی راه افتاد، مگه زیرشو کم نکرده بودم"


الیزا که کنار چهارچوب در بود از لای در مینا رو زیر نظر داشت
مینا نگاهی به سالن خونه کرد و بعد رفت و از داخل یکی از کابینت ها یک گلدون دکوری برداشت و برعکسش کرد و یکی از کلید ها که احتمالا کلید پنجره بود و برداشت و بعد پنجره رو باز کرد تا بو بره

الیزا موفق شده بود جای کلید ها رو پیدا کنه ولی دیگه از نهار خبری نبود


منتظر موند و بعد ۱۰ دقیقه وارد اشپزخونه شد

:غذا کی حاضر میشه؟
مینا: شرمنده عزیزم زیر گاز زیاد شده بود غذا سوخت
:اوف اره میگم بوی چیه راه افتاده
مینا: نگران نباش پنجره باز کردم الان بوش میره
:اها خوبه
مینا: سرم درد میکنه، از بوی این از خواب پریدم سردرد شدم
دیدگاه ها (۹)

Fate is predetermined.

Fate is predetermined.

Fate is predetermined.

Fate is predetermined.

Fate is predetermined.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط